گاه فکر میکنم زندگی حرفهای من دو نیمه کاملاً متفاوت دارد که در عین تضاد ظاهری، عمیقاً به هم پیوستهاند. نیمه اول، در اتاقهای عمل جراحی قلب و عمومی گذشت؛ جایی که بدن انسان را در آسیبپذیرترین و بحرانیترین لحظاتش میبینید. نیمه دوم، در سالنهای تمرین و جلسات مشاوره و آموزشی سپری شد؛ جایی که به انسانها کمک میکنم تا هرگز به آن نقطه بحرانی نرسند. این انتقال از اتاق عمل به اتاق تمرین، نه یک تغییر شغل، که یک تحول درونی بود که بدنهای زیادی آن را به من آموختند.
در اتاق عمل، همه چیز دقیق، حسابشده و غیرقابل انکار است. یک رگ گرفته، یک دریچه معیوب یا یک بافت ملتهب، تاریخچهای از سالها سبک زندگی را فریاد میزند. هیچکس آنجا نمیگوید «شانس» باعث این انسداد شده. شما مسیر تشکیل پلاک در عروق را میدانید، تأثیر دخانیات بر دیواره رگها را دیدهاید و با چشم خود مشاهده کردهاید که چطور چاقی احشایی کبد و قلب را تحت فشار میگذارد. در آن فضا، احترام من به بدن بهعنوان یک سیستم دقیق، به اوج رسید، اما همزمان حسرت بزرگی در من شکل گرفت: این همه رنج، این همه تخت بیمارستان، این همه خانواده مضطرب پشت در، در حالیکه بسیاری از این موارد قابل پیشگیری بودند.
همان سالها بود که جرقههای تغییر در ذهنم زده شد. تصمیم گرفتم دانش خود را از آسیبشناسی به سمت سلامتشناسی ببرم. ادامه تحصیل در رشته فیزیولوژی ورزشی برایم مثل باز کردن دری به جهانی دیگر بود. فهمیدم که بدن همان قدر که میتواند آسیب ببیند، همان قدر و حتی بیشتر، میتواند خود را ترمیم کند، به شرطی که محیط مناسب فراهم شود. عضلهای که تحلیل رفته، با تمرین مقاومتی بازسازی میشود. حساسیت به انسولین که کاهش یافته، با فعالیت هوازی منظم بهبود پیدا میکند. خواب عمیق و آرام، خود بزرگترین داروی ضدالتهاب و ترمیمکننده بدن است. اینها درسهایی بودند که اتاق عمل به من داد، اما اتاق تمرین تکمیلشان کرد.
و بعد روانشناسی و ذهنآگاهی از راه رسیدند. در مواجهه با مراجعان، میدیدم که بسیاری از آنها میدانند چه باید بکنند، اما نمیتوانند. ذهنشان، پر از ترسها، باورهای محدودکننده و عادتهای فرسوده، مانع تغییر میشد. در اتاق عمل، ما ابزار فیزیکی داریم، اما در اتاق تمرین، بزرگترین ابزار، ذهن آگاه و باورمند است. آنجا بود که متوجه شدم تلفیق دانش پزشکی، فیزیولوژی بدن و آگاهی ذهن یک ضرورت است، نه یک انتخاب لوکس.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، هر تجربهای را یک قطعه از پازلی میبینم که تصویر نهایی آن «سلامت یکپارچه» است. از آن صحنههای سنگین جراحی که در آن زندگی و مرگ به میلیمترها گره خورده، تا آن لحظات نابی که یک مراجعم با لبخند میگوید «بعد از سالها توانستم خودم را دوست داشته باشم»، همه و همه به من ثابت کرده که بدن انسان شایسته احترام، مراقبت و مهمتر از همه، پیشگیری است. اگر امروز در آکادمی خود بر اصلاح سبک زندگی متمرکز شدهام، به این دلیل است که نمیخواهم حتی یک نفر بیشتر از آنچه ضروری است، به اتاق عمل برسد. بدن شما بزرگترین معلم شماست، اگر به آن گوش دهید.